زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق میافتد،
در حالى که تو سرگرم برنامهریزیهاى دیگرى هستى.
(جان لنون)
تقویم عدد بیست و هشت را در مقابلم گرفته است. خیره و متحیر به آن نگاه می کنم. بیست و هشت سال گذشت. گذر زمان نه نیاز به مهندس دارد و نه نیاز به هنر. نه نیاز به پزشک دارد و نه افتصاددان چه رسد به سیاستمدار.
اعداد به خودی خود معنی خاصی ندارند چه 1 باشد چه 28 و چه 100. تنها ماییم که به آنها معنی می دهیم. مگر 28 با 25 یا 32 چه فرقی دارد. می گذرد بدون آنکه از ما سئوالی بپرسد. من هم از این قاعده مستثنی نیستیم و احساس عجیبی دارم. عدد 28 عدد بزرگی است!
اگر یکبار دیگر شروع می کردم بازهم همین جا بودم و و همین کار را می کردم. اما سئوالم امروز از خودم اینست اینجا کجاست؟! این جایی که من ایستاده ام کجاست؟!
حکایت این شیفتگان ظهور ا.ع. و زندگی واقعی مثل کسی است که در حال رانندگی در یک جاده است و در خیال خود به خود می گوید، اگر این ماشین خراب شود و یک خانوم زیبا و پولدار با یک ماشین آخرین مدل بیاد و من و نجات بده و با من ازدواج کنه تا آخر دنیا هیچ مشکلی نیست. و در نهایت نتیجه می گیرند یا ماشین را خراب کنند یا اگر خراب شد که دیگر شده. خدا خواسته. ایشاالله میاد اونی که باید بیاد! شاید این جمعه بیاید شاید...
نمی دونم داره چی می شه!!
قابل پیش بینی بود اما نه قابل باور و نه قابل پذیرش.
اتفاق بدی افتاد. همیشه باید از سخت ترین راه رفت؟ چرا؟
واقعا غمگینم. حجم سنگینی روی سینه ام افتاده، می خواهم فریاد بلندی بکشم...
این آب دیگه به جوی برنمیگرده و چند ساله دیگه مثل یک سیل میاد که همه چیزو تمیز کنه و با خودش ببره اما همه چیزو خراب می کنه، چون اون موقع دیگه یک سیل.
نمی دانم چرا زود در می رود، به گمانم پیچش شل شده یا شاید هرز شده است. اما آنقدر حرفه ای شده ام فقط 3 ثانیه بعد جایش می اندازم....
این اعصاب لامصب رو می گم...
دیشب چشمهایت بوی بهار می داد
ابری دلگرفته
یادگار زمستان سرد را
برایم هدیه آورد
کدام کلام تو را تسکین خواهد داد
ای نازنین
دلم در انتظار است
که باز آیم و
باز هم
بر روی زانو های خود ایستاده بمیرم
کجایید ستاره های آسمان
من حرف های زیادی دارم!
شما راز مرا شنیده اید
چگونه می توانم...
چگونه می توانم لحظات تکرار نشدنی را جبران کنم.
من در بازی های
کامپیوتری همانقدر که بی استعدادم، بی علاقه ام. بازی Need for Speed یا همان سرعت خواستنی یکی از آنهاست. روی آیکون بازی
کلیک می کنی، گزینه ها رو انتخاب می کنی و همه چیز به سرعت شروع می شه. دیگه وقتی
برای نگاه کردن به اطراف نیست. فقط کلید رو به جلو و کنترل چپ و راست. تصاویر جاده
ها و شهر ها از کنار ماشین عبور می کنه. یک روز یکی از دوستام به شوخی گفت بیا
بزنیم کنار زیر این درخت ها استراحت کنیم!
مثل زندگی، انتخاب می کنی. چه بخوای چه نخوای. چون داری بازی زندگی رو می کنی. همه چیز سریعتر از اونچه که فکر کنی شروع می شه و می بینی داری کلید رو به جلو رو فشار می دی. اگه بخوای می تونی به جزئیات که شاید هم کلیات باشند توجه کنی. حتی می تونی بزنی کنار و استراحت کنی. اون وقت همه ماشین ها که از کنارت رد می شن یک نگاه سرسری بهت می ندازند. بعد از سال ها که دوباره از کنارت رد می شن بعضی ها شون می فهمن این بازی خط پایانی نداشته. به همین سادگی! فقط امتیاز جمع کردند و منتظر مرحله بعد بودن. شاید تو هم از اینکه توی لحظه آخر بازی نفر چندم باشی نگران بشی اما من بهت قول می دم Time Over برای همه یه چیزه و فرقی نمی کنه چندم باشی!
به نظر من
دموکراسی پدیده به درد نخوریه! مخصوصا برای ما. می ریم بیرون برای انتخاب مسیر و
جای گردش دو ساعت وقت صرف می کنیم که ده دقیقه بگردیم. این چیزا باشه برای بعد.
باید
زندگی کرد. باید به هنر پرداخت. باید سبک قدم برداشت. زندگی سیاه و سفید نیست،
زندگی رنگیه! مثل تلوزیون. البته می تونه پلاسما هم باشه! من زنده ام و سرشار!!
فقط یه سوال برام مونده اونم اینه که شکل طبیعی زندگی چه جوریه؟
آدم های حقیر و خواسته های حقیرتر. بازی نابرابروبی مرز خواسته ها. آدم در چشم کاغذ و خودکار حقیر شده است. تنها جاودانه می شود با ندانسته هایش انسان. خاطرات و خواسته های نا خواسته سبک شده اند و شکاف های نا پیدا گم تر. همه اش شیطنت است. ساده شروع می شود. تو نباش...
کجاست رویای "تلاش". کجاست فتح قله های افتخار. بی معنی لای کتاب های چاپ چندم با جلدهای جدید. مهم نیست. مهم اینست که من آجری در دیوار بلند جدایی باشم! و تو تنها در خیال خام کاغذ های سفید با نوشته های بی سرو ته! دست بردار.همه چیز همین جاست. تو. ببین که در این بازی کوچک می شویم. دوست من بایست که این بازی لایق تو نیست.
زمان ایستاده
بی تو
عقربه های ساعت هرز می گردد
ساعت و شیطنت زمان
فقط از دست می رود
همین!